X
تبلیغات
وقتی که با هم باشیم دنیا قشنگه

وقتی که با هم باشیم دنیا قشنگه

خداحافظی.......

 

سلام

 

این اولین سلامی هست که شاید با بقیه سلام ها فرق کنه!!!!! چقدر

زود گذشت این 4

سال.نمیدونم از کجا شروع کنم و از چی بگم؟!! شاید اولین حرفم این

باشه که : تو این چند

سال با کار تو این گروه یاد گرفتم با احساساتم معامله نکنم ! یاد گرفتم به

خوبی و مهربونی

نماز روزه و مکه رفتن کسی اعتنایی نکنم! و امروز میدونم که دارم چوب

صداقتم رو

میخورم...هیچ وقت به هیچ کدومتون دروغ نگفتم.....حتی اگه ازتون ناراحت

هم بودم وقتی

میدیدمتون همه چیز فراموشم میشد...اما شما چی؟!!! گله ای ندارم اما

میخوام بدونید همیشه

دوست داشتم واقعا مثل خواهر باشیم نه فقط در کلمه!!!! اما این اشتباه

من بود که فکر میکردم

هر کسی با فیتیله هست مثل خود فیتیله پاک و بی آلایش هست...اما

حالا فهمیدم که حتی خود

فیتیله هم اینطور نیست...فهمیدم هیچ چیزی کامل نیست و عاری از خطا

نیست!!! و من این

اشتباه رو در مورد فیتیله و گروهش کردم!!!


و حالا اومدم که بگم متاسفم برای همه ی کسانی که منو به اشتباه

قضاوت کردن..اینقدر همتون

به خاطر منصب هایی که دارید به خودتون غره شدید که حتی یکیتون هم

زنگ نزد ازم بپرسه

قصیه چی بوده؟؟!!! نه تنها این کارو نکردید که حتی خواهر عزیزتون

سمانه خانم رضوی ،

که همیشه احساس میکردم پاکه و صداقت داره و اهل خداست و مکه

رفته ،وقتی ازش

درمورد عموها میپرسم میگه خبری اصلا ندارم و حتی نمیگه که عموها

برگشتن و ما 3 هفته

هست که کارمون رو شروع کردیم!!!!!!!!!!!!!!!!!


اما دوستان دنیا دو روزه ..همه باید جواب گوی اعمال و رفتارمون

باشیم.....همیشه میگن مکه

رفتن خیلی آسونه اما نگه داشتنش خیلی سخت....!!! حالا ببینید

چقدرشو حفظ کردید؟؟؟؟؟


از من که گذشت..اما دروغ و نیرنگ و دورنگی هاتون رو بذارید کنار! حداقل

پیش وجدان

خودتون به خودتون دروغ نگید!!!

به هر حال تو این چند سال خیلی چیزهارو تحمل کردم و به روی خودم

نیاوردم!!! هیچ وقت

از حقم حرفی نزدم..هیچ وقت توقع زیادی نداشتم و همیشه همتون رو

دوست داشتم!!!!! حتی

لیدا و زهرای عزیز که امروز متوجه شدم که به ناحق قضاوتشون کردم و

اینکه اونا کار

درستی انجام دادن.....حتی عمو هارو که به خاطرشون جلوی خیلی ها

ایستادم....اما این

ایستادگی ها ارزشش رو نداشت!!!!!!!

میدونم شاید دیگه مثل ثابق کسی به اینجا سر نزنه......اما امیدوارم اگه

چند نفری هم تونستن

این پست رو بخونن منو ببخشن اگه تو دوستی باهاشون کوتاهی کردم و

از ستاره عزیزم/ سونیا

بهار و ریجان مهربونم ممنونم که همیشه به یاد من بودند و هستند

!!!!

امیدوارم اینده ای  که تو این گروه دارید به خاطرش دوندگی میکنید مثل

اینده من پوچ از اب در

نیاد

موفق باشید.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 22:17  توسط شادی فیتیله  | 

تولد مهربون ترین فرشته دنیا

سلام...

دیشب موقع خواب خیلی فکر کردم که چی بنویسم واسه پست جدید ..اما دیدم  به کلام

دراوردن

احساسم خیلی سخته....شاید فقط بتونم بگم احساسم نسبت به سال های پیش در


مورده فیتیله

خیلی تغییر

کرده.....عمو

فروتن مهربونم

امروز تولدتون هست و من نه تنها نتونستم هدیه ای براتون بگیرم بلکه یه درخواست هم

دارم....اول از همه

میخوام

اینو واسه همه روشن کنم که رو زمین 3تا فرشته داریم اونم عموهای فیتیلن..

اما نمیدونم چرا

فیتیله محبت

واسه

گروه خودمون اجرا نمیشه؟ چرا حواسمون به همدیگه نیست ...چرا خیلی چیزا تو

این چند

سال تغییر کرده؟؟؟

چرا دوستی ها پر از ریا شده؟خیلی حرفها هست که دلم میخواد بگم ....اما هم

روز


تولدتونه و هم  شاید گفتن بعضی مسائل باعث ایجاد سوتفاهم واسه بعضی از افراد


بشه........اینایی

رو هم که

گفتم در حد یه درد و دل کوچیکه...و سوال هایی که تو ذهنم ایجاد شده.....  امیدوارم


همیشه به

یاد هم باشیم.....!!!!!!!!!!!!!

خیلی خیلی دوستتون دارم و تولدتون رو صدها بار تبریک میگم...... 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 19:14  توسط شادی فیتیله  | 

شروع بهار با فیتیله

فرا رسیدن نوروز باستانی رو به همه شما تبریک میگم.....

با یه روز تا خیر اومدم خاطره دیروز رو براتون بگم....

 

جالب براتون بگم که بیشتر از استرس دیگران  مضطرب بودم....اول که

  رسیدم سمانه 1 و2 و ساناز اومده بودن....سمانه رو اصلا

 نشناختم....خلاصه ایستادیم تا فاطمه هم بیاد با هم بریم

 داخل....حراست

 نذاشت من برم داخل...مانتوم گویا اسلامی

نبوده....سریع به مامی زنگیدم

 که مانتو بفرست...مامانم هم با اژانس برام فرستاد....وقتی

وارد ساختمان

 شدم سعیده جون با خنده بهم گفتند تازه این مانتو عوض

شدس؟؟؟؟؟؟

نمیذارن بری داخل...و دیدم به به...همه ی دوستان  تو ایست بازرسی

ناظر پخش محترم  گیر افتادن....!! بنده خدا سعیده جون....نمیدونست با

ما چی کار کنه!!!؟؟؟ آقای فروتن با خنده میگفتن: مگه

نگفتی مانتو  بلند

بپوشن؟؟؟ منم گفتم آقای فروتن بضاعتمون در همین حد

 بوده!!!!! بنده

خدا زهرا و ساناز مانتوشونو با عوامل پشت صحنه عوض کردن....ناظر

 پخش دیگه دیوانه شده بود از دست ما..نمیدونست باید چی

 کار کنه؟؟!!

هممون مشکل پخش داشتیم!!

خلاصه اینقدر مانتو هامون رو کشیدیم پایین ،مانتوها همه

کش اومد...

برنامه رفت رو انتن..منم یه لحظه به خودم اومدم و متوجه

 شدم که من نفر

 دومی هستم که باید حرف بزنم...

خلاصه نوبت به من رسیدومنم که وقتی عمو قناد منو

سورپیریز کردن وگفتن یه آرزو بگو...آرزوم یادم رفت... و خلاصه کلی من باب

آرزوم 

 توضیح دادم و تا الان هم به دلیل اعصابم خورده..

همه صحبت کردن و الحق هم خوب صحبت کردن....

روز به یاد موندنی بود...خیلی دوست داشتنی و شیرین....

نمیدونم  چی بگم...راستش سال88 برای من واقعا سال بدی

بود..از همون اولش برام بد بود...اما آخرش خوب برام تموم شد....شاید یه پایان خوب

 برای شروعی خوب هست!!!!!

شاید باور نکنید..اما تو بدترین شرایط زندگیم فیتیله به دادم رسیده....و

خیلی خیلی خوشحالم که وقتمو واسه فیتیله خرج میکنم....

پس لازم میدونم که از عموهای مهربونم تشکر کنم و بگم

 خیلی خیلی

دوستتون دارم......

امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و بهروزی و پیروزی

باشه برای

همه....

شاد باشید..

من رفتم اما...برمیگردم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 20:51  توسط شادی فیتیله  |