تبليغاتX
وقتی که با هم باشیم دنیا قشنگه


وقتی که با هم باشیم دنیا قشنگه

سلام.......

چه زود یک سال گذشت.....یادش بخیر ......همه بچه ها با هم جمع بودند....دوستانی که امروز

 به تنهایی نویسنده فیتیله هستند.......

۲۵ آبان روز پر از خاطره برای من و جمعی از دوستان هست.....روزی که مسیره زندگیمون

 مشخص شد و اون مسیر چیزی نبود جز خدمت به بچه ها و مردم خوب و مهربون ایران...

یادمه که تقریبا روز پر از استرسی برای هممون بود...اولین جلسه رسمی ما با

عموها ....نمیدونستیم قراره چی بشه......قراره چی بگیم؟ ...قراره چی بشنویم؟.......

عموها که زنگ در رو زدن همه استرس داشتن و تقریبا یخ کرده بودن......

خلاصه جلسه شروع شد و من با شنیدنه حرف های عمو مسلمی بیشتر از قبل به انسانیت عموها

پی بردم......و این حرف عمو خیلی قشنگ بود که : "فیتیله یه عبادته!!!" و همون جا بود که من

 بغض کردم و متوجه شدم انسانیت یعنی چی؟!!!!! و این که برای عموها بچه های الویت دارن

نه پول!!!

خلاصه که یاد اون روز که میفتم احساس غرور میکنم و خوشحالم که حالا دید من هم نسبت به

فیتیله عوض شده و اون رو به عنوان یک عبادت نگاه میکنم نه صرفا یه برنامه یا کار!!!!

سمانه جان / لیدا و زهرای عزیزم/فاطمه و ساناز جونم دلم برای همتون تنگ شده...امیدوارم

بازم بشه ببینمتون.........

من رفتم اما.......برمیگردم

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:29 توسط شادی فیتیله| |

سلام سلام سلام :

امیدوارم حاله همگی خوب باشه.......

من که خیلی خوبم...چون یه هفته با عموها بودم.. و دلم نیومد

 خاطرات

این چند روز رو ننویسم......

اولین روزی که رفتیم یکشنبه بود.......همه بچه ها بودن.....کلی

 خوش

گذشت...داشتیم حسرت بچه های عموهارو میخوردیم که من

یهو دیدم

آرتین جینگیلم بغله عمو فروتنه!!!!! آقا مثل شصت تیر از

جام پاشدم و

 به سمت عمو رفتیم.....آرتین زود راضی شد بیاد بغله خاله

شادیش

 خلاصه آرتین پیشه خاله هاش موندو کلی کیف کرد!!!!! با

هر آهنگی

شدیدا به آب و تاب میفتاد و با بابای مهربونش همراهی

میکرد...بچم

 خیلی هم وارد بود...انواع و اقسام رقصارو بلد بود.....زده

بود رو

دسته خاله هاش!!!! خلاصه اون شب کلی خوش گذشت.....

 

شب

 

بعد که سه شنبه بود بازم خیلی خوش گذشت......دوباره

آرتین اومده

بود..ایندفعه از دور پرید بغلم...با این کارش عمو بهم گفتن

 باهات آشنا

شده ها!!!!!!! منم که دیگه ته ذوق بودم!!!! آرتینم یه

 جوری دست

انداخته بود گردنم که شالم افتاد!! بچه هم که غیرتی مدام شالمو

درست

میکرد!  

خلاصه...جونم براتون بگه که این آقا آرتین ما اون شب یکم بد

اخلاق شده

 بود و مدام میخواست بره اون جلو و بپره.....جالب اینجا بود

 که

میرسوندمش هی به من میگفت حالا تو برو.......بدبختی به

هیچ

صراطی هم مستقیم نبود...میرفتم عقب میدید قدش کوتاهه

دوباره

میومد بغلم..خود عموهم خندشون گرفته بود!!!!! خلاصه که من

فیلمی

داشتم با آرتین..هی میرفتم عقب هی میرفتم جلو.......و

بدبختی این بود

که جمعیت انبوه بود و آرتین کوچولوی ما اینو متوجه

 نمیشد!!!!!

جونم براتون بگه که ما خلاصه این آرتنو دادیم دست خاله

سعیدش....دقایقی نگذشته بود که خاله سعیده با خاله شادی تماس

گرفت.......خاله شادی هم که آماده هر گونی امداد رسانیه

تو اون

 جمعیت خودشو ضربتی رسوند به آرتین( وخدایی کاره واجبی

 هم

بود!!!!)وقتی منو آرتین برگشتیم گویا عمو گفته بودن باید

برای

مسابقه بریم روی استیج!!! ما هم رفتیم بالا.....خلاصه با کلی

 تهدید

عمو فروتن رو راضی کردیم پارتی بازی کنن ....اما در آخر

 متوجه

شدیم عمو فروتن هیچ کارن!!!منم به عمو مسلمی گفتم

 ترخدا

ضایمون نکنید..عمو هم آب  پاکی رو ریختن رو دستمو گفتن :

آوردیمتون

 بالا تا ضایتون گنیم!!!..خلاصه کنم که من اول شدم..خاله

 زهرا۲

دوم و گیلداهم سوم.....جالبه که بدونید آرتین هم اون شب 

 رفت روی

استیج و ازش پرسین اگه گم بشی کجا میری؟ گفت

 دستشویی!!!!!!!!!!!!

و من از خنده ترکیدم!! چون تازه از دستشویی اومده بود

اون شب هم گذشتو....میرسیم به ۵ شنبه...که فقط منو گیلدا جونم

رفته

بودیم!!!!

خانومه جلویی ده بار برگشت گفت خانوم گوشم رفت آروم جیغ

بکش !!!!

اما به در میگفت دیوار بشنوه!!!جاتون خالی تا تونستیم

 با عموها

همراهی کردیم......

و اما شب آخر که سالن داشت میترکید....طبق معمول دو ساعت

زودتر

رفتیم و دو ردیف جا گرفتیم.....واقعا ترکوندیم...من که رو

 هوا

بودم......برنامه عالی بود...کل جمعیت یک صدا میگفتن فیتیله

فیتیله.......اینقدر که جیغ زدمو شعر خوندم گلوم درد میکنه

خلاصه که این یه هفته واقعا خوش گذشت.....جای همگی خالی

بود...عموها ممنون که این همه زحمت میکشید...خیلی واستون

احترام

قائلم و همتون رو از ته قلبم دوست دارم......امیدوارم خدا عمر

با عزت و

 سلامتی بهتون بده..

من از بچه هایی که حضور داشتن میخوام یه کامنت جدا بذارن

وخاطراتشون رو بنویسن تا یادگاری بمونه...ممنون از همکاریتون

  من رفتم اما.....برمیگردم

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1:21 توسط شادی فیتیله| |

یه سلام مهر ماهی  به لطافت بادهای پاییزی به شما عزیزان :

 

میدونم که خیلی وقته پست جدید نذاشتم...اما اینو پای بی معرفتیم

 

نذارید...... مشکلات مدیدی دست به دست هم داد تا نتونم

پست جدید بذارم..... امیدوارم منو ببخشید.....

 

خب ۶ مهر سالگرد آشنایی من با عموهاست...(در واقع عموها

 

با منچون من که میشناختمشون اونا منو نمیشناختن)

عموهایی که

 

خیلی فرق میکنن با ادمهای زمینی....عموهایی که تمام

دغدغشون مردم

 

 هستن و صد البته بچه ها ....شعار نیست حقیقته.....!!!! تو این

 دوسال  

 

متوجه شدم که انسانیت یعنی چی؟؟ و متوجه شدم که

چقدر سخته.....!!!!

 

چقدرسخته آدم بخواد دله همه رو به دست بیاره......و چقدر

 سخته که

 

بتونه خودشو سالیان سال تو دل مردمی که هزار و یه مشکل و

 غم دارن

 

تثبیت کنه.......و خلاصه آشنایی که باعث شد دنیارو جور

 دیگه ای ببینم و

 

 به بزرگترین ارزوی دلم که همون همکاری با عموهاست

 برسم......

 

البته از اونجایی که بنده همیشه یه روز عقب هستم از دنیا

یه روز

 

دیرتراین پست رو گذاشتم....

 

راستی دیروز تولد مهربوتنرین گل دنیا بود......

 

از همین جا به سعیده جونم تبریک میگم......و  آرزو میکنم

همیشه لبش

 

خندون جیبش پر پول() و دلش شاده شاد باشه

من رفتم اما ....... به زودی بر میگردم

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 9:38 توسط شادی فیتیله| |


Design By : Night Skin